یکشنبه پنجم مهر 1388
...
تا حالا چه چیزی خیلی لجتونو درآورده؟
کوچولو های نازنازیی دانجشویی که تو کارنامه شون بیست ردیف می کنن اما قدرت تحلیلشون قد یه نخود پلاستیکی هم نیست و ادعاشان برج میلاد را ویران می کند و حتما باید تا پنج بعد از ظهر در منزل باشن و عاشق بیسکوییت ساقه طلایی با ساندیس سیب و موز هستند و ...،خیلی لج درآرن،نه؟!![]()
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
هیچ چیز در این عالم تصادفی نیست!
این جفای خلق با تو در جهان
گر بدانی گنج زر باشد نهان
خلق را با تو کج و بدخو کند
تا تو را ناچار رو آنسو کند
.............................................
گفتم که گفته باشم تجربه ام را.عجیب به درد خوردنی ست!
پنجشنبه یکم مرداد 1388
پوچ طولاني
وقتی جزوه اش را می خواندم٬كهير مي زدم
چشمم دودو مي زد...سرگيجه و حالت تهوع...آسم خفيف...
پاها و دست و مغز خواب مي رفت همگي...
لعنت بر اين خذعبلات!
كاش زودتر تمام شود
تحمل يك سال و نيم باقي مانده كمي دشوار شده!
يادم هست با چه ذوقي سر اين كلاس ها مي رفتم بهمن هشتاد و پنج...
عجب ركبي خورديم!
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
دردواره در لفافه
آدمها دو دسته هستند:
آنهایی که می خواهند کابوس نبینند و می ترسند
آنهایی که می خواهند خواب خوش نبینند و می ترسند
دسته ی اول زندگی مطلوب تری دارند.
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
اتاق 2060
از انگشت فلزی اش ،
دردش گرفت،نوزاد
_ روبات ماما _ !
" اندیشه کودک مایوس:
من یک پست مدرنیستم! "
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
روزهای خوب...

خوش حا لو شادو خن دا نم
قد ر دن یا رو می دا نم
...............................................................
پ ن: شرمنده!کودک درونم فعال شده در حد بوندسلیگا!
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
انسان شناسی حیوانی
خرده ای از گزیدنشان نسیت -مگس ها-
از طاووسی می ترسم
که
اهلی می شود و نمی شود.
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
خانه تکانی در وقت اضافه!
با مخ خوردم زمین!
داغ بودم و درد خاکسترم می کرد
به به! کربن خالص!
چنان تکانم دادی که هست و بودم از جا کنده شد
ممنون که نگاهم کردی ...
همین بود که شکر کردم
درد "هیچ شدن" را کشیدم،
تا لذت "هیچ بودن" را چشاندی
بی نظیر بود!
کیف کردم!
حرف نداشت!
عالی بود!
چه بگویم؟! تو بگو ودکای روح بود،درد!
تو بگو که می دانی چه آرامشی در دلم خواب و بیدار است.
خود موج.
شکر را همین جا یادم دادی....
شکر...شکر ...شکر...
شکر...
ممنون...سپاسگزار...
شکر...
شکر
شکر
شکر...
حمداً لک "مسبب الاسباب"! رئوف! رحمان!
هیچ چیز که زمستان نمی شود
ولی گذاشتی بهار را بی بهانه تجربه می کنم
با مخ باند پیچی شده!
و احساس عریانی از بند،از زنجیر
از سر و کولم بالا می رود...
جزغاله شدن از سوز سرمای تنهایی ای بی بدیل که چرک هزارساله ی دلم را کیسه کشید...
دوستت دارم الله
...............................................................
پ ن:
- امروز تو تاکسی از این ترانه خیلی خوشم اومد: لای برگااااااااای کتابا،دنبال خودت نگرد...
- نوروز مبارک
می خوام امسال عید متفاوتی داشته باشم به یاری خدا
پنجشنبه یکم اسفند 1387
کار می دهد دستمان پای هر جایی...
رخت خیالم
روی طناب خانه ی پیرمردی افتاده
که سالها پیش استخوانش در معده ی موریانه ای هضم شد
و
تنها
من
هیچ را
تصور می کنم.
نسخ ناکامی سرآغاز پیرمرد
بر خیال بیچاره ی من!
...................................
بَر که می گردم
پیرمرد،کودک خردسالی ست
که اشاره می کند:
" از اینجا دور شو.
تبر بدهم؟
آخر تو از تبارم نیستی! "
...................................
تبر می زنم خیالم را
لنگ لنگان
بی شوق
رخت تبرخورده ام را – دیگر به کارم نمی آید-
به خری می دهم که از کرّه گی دم نداشت!
.....................................
دنبال خاستگاه خیالم
تا کجاها که قد کشیده ام!
شکر!
من ِ مسقـّفم،پیش پیرمرد،آوار شد!
.................................................................
پ ن: " خ ر" مَجاز نیست و به معنای واقعی خودش هست.


